تبليغاتX
۩۞۩ دلــــــتنگی شـــــروو ۩۞۩ ۩۞۩ دلــــــتنگی شـــــروو ۩۞۩


۩۞۩ دلــــــتنگی شـــــروو ۩۞۩

سر در گم پیچ و خم زندگی

عمو سوسک حکایت ما که سالها بود برای خودش مردی شده بود ، هر جا می رفت متلکی می شنید . لبو فروش محله به او می گفت : " یک کاری نکن که قسم بچه هایت ارواح خاک پدرم باشد ! " . بقالی سر کوچه هم به محض اینکه او را در حال عبور از کنار مغازه می دید داد می زد : " عمو جون ، هم سن و سالهای تو نوه و نتیجه دارند ! "


 ولی عمو سوسک حکایت ما همچنان بیکار بود ، چون هر جا برای استخدام یا پیدا کردن کاری می رفت به او می گفتند که باید متاَهل باشد  از طرفی هیچ خانواده َ سوسک دختری ! به یک سوسک بیکار دختر نمی داد . اما متلک ها و گوشه و کنایه ها این بار بدجوری او را مصمم کرده بود که دختر مورد علاقهَ خود را ولو آن سر دنیا پیدا کرده ، با او ازدواج کند .

 این بود که یک کوله پشتی برداشت و به دنبال بخت و اقبال خود راهی سفری طولانی شد ، دلخسته و اندوهگین ، از گردش روزگار که بر وقف مرادش نمی چرخید در راه با خود زمزمه می کرد : " عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه ....."

 رفت و رفت تا به مطب یه   خانم دکتر سوسک  رسید ، همینکه  وارد مطب  شد ، منشی گفت : آزاد یا دفترچه ؟ " عمو سوسک  گفت :  " هیچکدام  می خواستم اگر خانم دکتر مجرد هستند با ایشان ازدواج کنم " منشی گفت : " پس بفرمایید داخل " ، عمو سوسک رفت داخل و به خانم دکتر گفت : " خانم دکتر زنم می شی ؟ یار و یاورم می شی ؟ مونس و همدمم می شی ؟ " خانم دکتر گفت : " چرا نمی شم ؟ خوبم می شم ، خوبم می شم ! " عمو سوسک گفت : اگه دعوامون بشه منو با چی می زنی ؟ " خانم دکتر گفت : " اول مهریه را می گذارم اجرا اگر ندادی با همین فشار سنج جیوه ای .... "

 عمو سوسک که دید انگار خانم دکتر به درد این کار نمی خورد به راه خود ادامه داد تا اینکه به محلی رسید که روی آن نوشته بود : " خیاطی زنانه َ ژان پی یر پاپن " از اسم خیاطی تعجب کردولی چون مد شده بود که اسم همه جا " ژ " و " پ "  داشته باشد زیاد جدی نگرفت . از پشت آیفون گفت : " لطفاً تشریف بیاورید دم در " صدای پشت آیفون گفت : " امروز فقط سفارش کت و دامن قبول می کنیم ! " عمو سوسک گفت :"نخیر می خواستم اگر مجرد هستید با شما ازدواج کنم" در که باز شد " عمو سوسک گفت : " خانم خیاط ، زنم می شی ؟یار و یاورم می شی ؟ همدم و مونسم می شی ؟خانم خیاط گفت : " چرا نمی شم خوبم می شم ، خوبم می شم " عمو سوسک گفت :"  اگه دعوامون بشه منو با چی می زنی ؟ " خانم خیاط  گفت : " اول مهریه را می گذارم اجرا ، اگر ندادی با همین قیچی .... "

 عمو سوسک باز هم نا امید به راه خود ادامه داد تا به " یک باشگاه  آموزش ورزشهای رزمی و دفاع شخصی ویژه بانوان " رسید . از پشت آیفون موضوع را توضیح داد و سپس گفت : " خانم رزمی کار، زنم می شی ؟ " یارو یاورم می شی ؟ مونس و و همدمم می شی ؟ " خانم رزمی کار گفت : " رشته  تخصصی من جودو است ، چرا نمی شم ، خوبم می شم خوبم می شم " . عمو سوسک که دید چیزی دست خانم نیست با خوشحالی گفت : " اگه دعوامون بشه منو با چی می زنی ؟ " خانم جودوکار گفت : " اول مهریه را می گذارم اجرا اگه ندادی دو تا " ایپون سوناگه " و "تای او توشی " که بخوری آدم می شوی ! "

 عمو سوسک با دنیایی از غم و اندوه سر به بیابان گذاشت . تک درختی پیدا کرد و به آن تکیه داد و از داخل کوله پشتی لقمه ای نان و پنیر درآورد بخورد که ناگهان نور خیره کننده ای سراسر آسمان رافرا گرفت . گرد وخاک زیادی به پا شد و یک سفینه فضایی به زمین نشست و از داخل آن یک دختر سوسک آهنی مریخی نسبتاً زیبا (ببخشید کمی قضایا پیچیده شد !! ) پیاده شد . عمو سوسک ما با اولین نگاه مجنون وار ، یک دل نه بلکه صد دل عاشق شد و به سمت او رفت وگفت : " خانم سوسک مریخی زنم می شی ؟ مونس و همدمم می شی ؟ یارو یاورم می شی ؟"سوسک مریخی با لهجه آدم آهنی ها ! گفت : " چرا نمی شم ؟ چرا نمی شم ؟ خوبم می شم خوبم می شم " . عمو سوسک گفت : " اگه دعوامون بشه منو با چی می زنی ؟ " سو سک گفت : دعوا چیه ؟ دعوا چیه ؟ عمو سوسک گفت : " یعنی مهریه را هم اجرا نمی گذاری " جواب شنید : " مهریه چیه ؟ مهریه چیه ؟" در اینجا بود که عمو سوسک از خوشحالی بال در آورد و در حالی که آهنگ : " بیا تا بریم از این ولایت من و تو ، تو دست منو بگیر و من دامن تو " را می خواند سوار بر سفینهً فضایی رهسپار مریخ شد.......

هنوز هیچکس نمی داند که مریخی ها به " دعوا " و " مهریه " ما چیز دیگری می گویند یا عمو سوسک حکایت ما واقعاً خوشبخت شد !!


نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 1:7 توسط شـــــــهریــار| |

آهای تو که از تیپ من دلخوری


حضرت حوّا که نبود چادری !

 

- شوهرشم تعصبش به جا بود

پدربزرگ خوب انبیا بود –

 

حضرت حوّا که نماد عشقه

بی همه کَس ، اِند ِ سواد عشقه

 

برگ درختا رُ که چید با موچین

(دنبال مدّ پیرهنش نباشین !)

 

لباسشو پشت درختا پوشید

واسه دل خودش یه هفته رقصید

 

البته اولش همش می خندید

لختکی بود که شوهرش پسندید

 

اینجا که بود رسید یه حکم تازه

که یک نظر حلاله و مجازه 

 


آدمو دید ، اما محل ندادش


ول که نبود ، شهد و عسل ندادش

 

گُف با خودش : " غرور اَزم می باره

اگر بخواد ، خودش میاد دوباره

 

باید بگم یک زن بااراده

از سر ِ صدتا مرد خوب زیاده "

 

***

آدم ِ اول که نبود لیق و هیز

کاری نداشت به پاهای زیر میز

 

بنده خدا ،پشت درختا ایستاد

حوّا را دید ، دلش به تاپ تاپ افتاد

 

دل توو دلش نبود که این دختره

دیر بشه با فرشته ها می پرّه

 

(با اینکه اون روزا نبود یه آخوند )

رو به خدا نماز حاجتو خوند

 

گف به خدا : " چی کار کنم خر بشه ؟

حوّا خانوم ، آدمو همسر بشه ؟! "

 

خدا شنید صداشو ، گف به آدم :

"هولی چرا ؟...یواش یواش و کم کم

 

حرفو دُرُس بزن ، چی چی شنیدم ؟

من که هنوز خرو  نیافریدم !

 

همین حالا فضول کار مایی

نیومده طلبکار خدایی

 

دو روزه که آدم شدی برادر

نیومده ، رفتی تو فکر خواهر ؟!

 

تا مشکلی برات می شه مهیّا

فوری میای سراغ حق تعا لی

 

خودت برو با حوّا صحبت بکن

به قول گفتنی باهاش چت بکن

 


آدم دوباره گف : " خدای مهتر !


تنهام و بی تجربه و بی پدر

 

ننه ندادیم که بره سراغش

حوّا مگه کیه با اون دماغش ؟! "

 

خدا دوباره گف جواب آدم :

" باید که حوّا بکنه روتو کم

 

دختر ِ ماه و ساده آفریدم

نازشو هم هزار هزار خریدم

 

فک میکنی مفتکی میزنیش تور ؟

دماغشو چیکار داری لندهور ؟!

 

باید بری گل بریزی زیر پاش

لحظه به لحظه گوش بدی به حرفاش

 

یه اِبسیلُن صداقت و رفاقت

می کنه زندگیتو گرم و راحت

 

واسه خودت زلزله ای ، نه آدم

چن میلییون سال دیگه برو بم ! "

 

***

 

آدم اومد دوباره اونطرفها

هیچّی نبود کادو بده به حوّا

 

با وسوسه نزدیک حوّا ایستاد

یهو یه نارگیل روی کلّه ش افتاد

 

نارگیلو برداشت و با ذوق بسیار

با سند منگوله دار ِ یک غار !

 

با خُلق و خوی پاک آدمیّت

رسید سر ِصیغه ی محرمیّت

 

***

 

اگر که حوّا می دونس  توو دنیا

حقّشو آدم می خوره این هوا

 

اگر می دید که خون بهاش ارزونه

نصفه ی خون آدم ِ میمونه

 

اگر می دید که ارثیه ش یه نیمه س

زیر نگاه هیز نرها بیمه س

 

اگر می فهمید که بخاطر زور

نمیتونه باشه رییس ِ جمهور

 

اگر می دید بخاطر کفش پاش

باباشو میارن جلوی چشماش

 

اگر می دید که نرها خوب و آزاد

روی موتور ویرا ژ می دن شادِ شاد

 

اگر می دید باید فقط خم بشه

چادری باشه تا گناه کم بشه

 

اگر می دید بخاطر روسریش

بیاد بشه مضحکه ی ریش و پیش

 

اگر می دید حق نداره بخونه

ترانه های ناب و عاشقونه

 

اگر می فهمید که به اذن شوهر

میشه سفر کنه به جای دیگر

 

به جای بله گفتنش به آدم

یه راست و دربستی می رف  جهنّم !

 

نارگیلو پس می داد و خر نمی شد

مادر جمله ی بشر نمی شد

18 / 3 /1387

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 18:32 توسط شـــــــهریــار| |

چندی پیش در روزنامه ها ، طی بخشنامه ای اعلام شده بود که پزشکان می بایست از این به بعد به جای کلمه «سرطان پستان» از عنوان «سرطان سینه» استفاده نمایند . پزشک محترمی نیز طی مقاله ای در همان روزنامه معترض شده بود که در علم آناتومی ، «پستان» و «سینه» دو مقوله ی جدا از هم هستند . سینه قسمتی از بدن است که ریه و قلب زیر آن قرار دارد و پستان روی آن . بنابر این نمی توان به جای «پستان» گفت «سینه» و در نهایت هم به ریش مبتکر این واژه گزینی خندیده بود .
یادم نیست این بخشنامه را وزارت بهداری صادر کرده یا پیشنهاد فرهنگستان زبان بود . کاری هم به این نداریم که آن آقای دکتر تا چه حد راست می گفت یا نه ، ولی این را می دانم که این مقوله سر دراز دارد و ابعاد آن خیلی گسترده تر از این حرف هاست .
مثلا معلوم نیست تکلیف واژه های دیگری که ترکیب مشترک دارند چیست . می پرسید یعنی چه ؟ حالا توضیح می دهم :
از این به بعد به «پستانک» چه باید گفت ؟ «سینه اََک»؟ یا واژه ی دیگری پیشنهاد می شود . یا لغاتی که مشابه و نزدیک به آن هستند ، مثل «پیستون» یا «پسته». چون اگر معتقد باشیم که «ان» آخر پستان ،«ان» تثنیه است ، بنابر این پسته که مفرد آن است را چه باید نامید ؟
از پسته بگذریم ، ما جزو داروهای گیاهی ، گیاهی داریم به نام «سه پستان» که معمولا ً با عناب تجویز و مصرف می شود . آیا از این پس وقتی به عطاری می رویم ، باید سراغ «عناب سه سینه» را بگیریم ؟ اگر جناب عطار در جریان این بخشنامه نباشد تکلیف چیست ؟
از آن بالاتر ، تکلیف گروه پستانداران در علم جانور شناسی چه می شود ؟ آیا «سینه داران» جایگزین مناسبی است یا «شیردان داران» را باید پیشنهاد کرد؟ مثلا ً تصور کنید گوساله که از اول خلقتش تا حالا برای خوردن شیر مادر به سراغ پستان گاو در بین پاهای عقب رفته ، حال باید به سراغ سینه ی گاو در بین پاهای جلو برود . تازه چی گیرش می آید که بخورد؟
بعد می رسیم به لغات هم عرض ، مثلاً در صنعت ما واشری داریم به نام «ممه یی» که به سر شیلنگ یا لوله وصل می شود . آیا ممه یی نیز ممنوع است یا اشکالی ندارد ؟
از همه ی این ها که بگذریم ، تاثیر چنین بخشنامه ای در ادبیات بسیار مشکل آفرین است . تصور کنید دیوان تمام شاعران باید بازخوانی و باز نویسی شود .
مثلا ً باید بگوییم :
گویند مرا چو زاد مادر / سینه به دهان گرفتن آموخت
به همین ترتیب بسیاری از اشعار فورکلور باید اصلاح شود . از جمله باید خواند :
اتل متل توتوله
گاو حسن چه جوره
نه شیر داره نه سینه
شیرشو بردن به گینه
حالا اگر در هندوستان قحطی شیر هم شد که شد .
هکذا ضرب المثلهای زیادی که باید اصلاح شوند که فعلاً با آن ها کاری نداریم .
اما مشکل بعدی ، بعد از اصلاح شعر شعرا ، در نسل بعدی ظاهر می شود . یعنی جوان های نسل آینده که بچه های کنونی ما باشند ، وقتی به واژه ی تبدیلی اصلاح شده (یعنی سینه) بر می خورند نمی دانند واقعا منظور شاعر همان سینه است یا این سینه قبلا پستان بوده است . مثلاً وقتی شاعر می گوید :
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
یا می گوید :
خدایا سینه ای ده آتش افروز
واقعاً منظور اولیه ی شاعر همان سینه بوده است یا چیز دیگری .
همچنین واژه هایی مثل : سینه ریز ، سینه خیز رفتن، سینه سپر کردن ، سینه چاک و قس علی هذا. _ قس علی هذایش این است که اگر در رستوران گارسون پرسید : ران مرغ می خورید یا سینه ی مرغ ؟ معلوم نیست حرف بدی دارد می زند یا بیچاره منظوری ندارد .
توجه دارید که در چنین شرایطی آدم به همه چیز شک می کند . مثلاً وقتی مترجمی «انشراح صدر» را «فراخی سینه» ترجمه کرده است ، معلوم نیست این بخشنامه دست و پای او را در ترجمه بسته یا این که واقعاً فراخی این سینه ، فراخی سینه بوده است نه فراخی ... .
ملاحظه می فرمایید یک سرطان پسـ... ببخشید ، سرطان سینه ی ناقابل ، چه الم شنگه ها ممکن است به دنبال داشته باشد ؟


نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 8:9 توسط شـــــــهریــار| |

اگر یه دختر 1 مشکل غیر قابل حل داشته باشه از خونه فرار میکنه اما یه پسر اگر 1 مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو از خونه فراری میده!
2- دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند
3- یه دختر اگر 2 تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خودکشی میکنه اما یه پسر اگر 2 تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو میکشه
4- یه پسر اگر 3 تا مشکل غیر قابل حل داشته یه هفته افسرده میشه بعد با 3 تا مشکل کنار میاد و زندگیش رو میکنه اما تا کنون دختری که 3 تا مشکل داشته باشه دیده نشده چون همشون در مرحله 2 تا مشکل خودکشی میکنند و به 3 تا نمیر3 مشکلاتشون!!!
5- دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره!
6- دخترا می خوان سر پسرا کلاه بزارن اما در نهایت سر خودشون کلاه میره ولی پسرا می خوان سر هر موجود زنده ای که میبینن کلاه بزارن و در نهایت موفق میشن
7- نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست.
8- دخترا با اینکه بیشتر از پسرا قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت میکنن اما خیلی بیشتر از پسرا تصادف میکنن و در هر تصادف رد پای یک دختر به چشم می خوره.
9- دخترا فکر می کنن بهترین راه برای داشتن یک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگویی هستش ولی پسرا مطمئن هستند بهترین راه دروغگویی و گرفتن سوتی از طرف مقابله!
10- دختر ها از درس و مدرسه بیزارند ولی پسر ها از درس و مدرسه فراری هستند!
11- پسر ها به هم حسودی نمی کنن اما دخترا به هم حسودی می کنن.
12- اگر برادرتون دوست  دختر داشته باشه شما سعی می کنید با اون دختر آشنا بشید ولی اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم می خورید! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نیست کنید.
13- دختر ها زیر بار حرف زور میرن اما پسر ها خودشون حرف زور میزنن
14- دخترا زندگی مشترک رو در عشق و صفا و صمیمیت می بینن ولی پسر ها در غذا
15- اگر یک دختر در یک جمع سوتی بده تا آخر دیگه هیچ حرفی نمیزنه اما پسر ها در یک چمع فقط سوتی میدن!
16- یک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده میشه اما یک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون یکی دوست دخترش صحبت میکنه.
17- - پسر ها میدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین ازش متنفرن ولی دختر ها نمیدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین طرفدارشن!
18- یک دختر اگر با  دوست پسرش به هم بزنه دیگه با هیچ پسری دوست نمیشه اما یه پسر اگر بادوست د خترش به هم بزنه با 3-4 تا دختر دیگه دوست میشه!
19- یک دختر اگر توی خیابون پسری ازش بپرسه ساعت چنده میگه:ساعت 7.اما یه پسر اگر یه دختر ازش ساعت بپرسه میگه :ساعت 7 و 2 دقیقه و 24 ثانیه,اینم شماره تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر تماستم!
20- اگر یه دختر به یه پسر نگاه کنه , پسره فکر می کنه که خیلی خوش تیپه ولی اگر یه پسر به یه دختر نگاه کنه دختره فکر میکنه که پسره چقدر بی چشم و رو هستش!
21- دختر ترشیده میشه اما پسر بلعکس رسیده تر میشه نه
....?!!!!
22- بعد از خوندن این مطلب پسرا اول 2 دقیقه فکر میکنن
تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از 2 دقیقه نمی فهمند می زنن زیر خنده و میگن خیلی باحال بود اما دخترا بعد از خوندن این مطلب 2 ساعت حرص می خورن و فکر میکنن به شخصیت دخترای ایرونی توهین شده و در نهایت چون مفهوم این مطلب رو نفهمیدن به نویسنده اش میل میزنن وکامنت میدن و  فحش میدن!!.............اوووووووووووم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 2:17 توسط شـــــــهریــار| |

باز باران بي ترانه ....
باز باران با تمام بي كسي هاي شبانه
مي خورد بر مرد تنها
مي چكد بر فرش خانه
باز مي آيد صداي چك چك غم
باز ماتم ...
من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده
نمي دانم ، ‌نمي فهمم
كجاي قطره هاي بي كسي زيباست ....
نمي فهمم چرا مردم نمي فهمند
كه آن كودك كه زير ضربه ي شلاق باران سخت مي لرزد
كجاي ذلتش زيباست ....
نمي فهمم ....
كجاي اشك يك بابا
كه سقفي از گل و آهن به زور چكمه ي باران
به روي همسر وپروانه هاي مرده اش آرام باريده
كجايش بوي عشق و عاشقي دارد .....
نمي دانم ....
نمي دانم چرا مردم نمي دانند
كه باران ،‌عشق تنها نيست
صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست
كجاي مرگ ما زيباست ....
نمي فهمم....
ياد آرم روز باران را
ياد آرم مادرم در كنج باران مرد
كودكي چند ساله بودم
مي دويدم زير باران ، از براي نان ....
مادرم افتاد ...
مادرم در كوچه هاي پست شهر آرام جان مي داد
فقط من بودم و باران و گلهاي خيابان بود
نمي دانم كجاي اين لجن زيباست .....
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
كه باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالادست ....
و آن باران كه عشق دارد
فقط جاريست براي عاشقان مست .....
و باران من و تو درد و غم دارد ....
خدا هم خوب مي داند
كه اين عدل زميني ، عدل كم دارد ....

4 / 10 / 87

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 20:17 توسط شـــــــهریــار| |

دیشب تا تونستم بر مزارم اشک ریختم ...

مزاری که نه صاحبی داشت و نه عابری ...

برگهای خشکیده و خاک نرم  تمامش  رو  پر کرده بود  ...

خواستم آب بر روش بریزم  ...

دیدم حسی در تنم ندارم  ...


به یکباره به این اندیشیدم ...

که اگر حسی هم بود  ...

لایقی نیست ...

نمی دونم شاید این حس برای همه اینگونه بوده   ...

که کسی دست به چنین کاری نزده و اونطور پوشیده از خاک شده بود....

خواستم فاتحه بخونم  ...

زبونم نمی چرخید  ...

نمی دونم شاید هر کس دیگر هم خواسته بخونه  زبونش قاصر شده  ...

فقط تا تونستم چشمام رو بر مزارم خیره کردم  ...

خدایا بارون نمی یاد  ...

پس این قطرات چیه ؟؟؟؟

سرم رو  به آسمون برگردوندم  ...

گویی برهوت ، آسمون رو به تصویر کشیده بودند ...

آره روحم رو دیدم   ...

با صدایی بغش آلود گفت :

خوش اومدی ای غریبه  ...

نمی تونستم بگم که من غریبه نیستم  ...

اون روح منه  یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم من غریبه نیستم  ...

با لبخندی گفت : می دونم .....

فقط بذار ناشناس با تو حرف بزنم   ...

تو منو  زودتر از روز موعود از خودت جدا کردی ...

عرق شرم بر پیشونیم نقش بست  ...

و با دست مهربونش دستام رو فشرد ...

با تبسمی پیشونیم رو بوسید  ...

و رو به آسمون کرد و آروم اشک ریخت و گفت :

من تو رو  می شناسم ولی نه اینطور پیر و سرخورده ....

من تو رو  می شناسم ولی نه اینطور دلشکسته و شکست خورده ....

کوه غرور بودی حالا چی ؟؟؟؟

یه دنیا آرزو داشتی حالا چی ؟؟؟؟

یه دنیا احساس بودی حالا چی ؟؟؟؟

یه دنیا  وجدان داشتی حالا چی ؟؟؟؟

  .

  .

  .

با دستام بر لباش گذاشتم و گفتم :

دیگه  بس کن .....

می دونم گناه کارم  ...

از جا برخواستم که برم ...  

آروم پرسید:

چگونه مزارت رو پیدا کردی ؟

تا لب به سخن گشودم  ...

با لبخندی گفت :

آره از هر کسی جویا شی ...

نمی دونه  که بر کدوم مزار نام تو نقش بسته ...

غــــریبــی و تـنــــهــــا ......

و این کار خود توست .....

نمی دونم تقدیر تو این بود ...

یــــــــــا ...................................

با فریاد گفتم :

بس کن نمی خوام بدونم ........

و پا به فرار گذاشتم  ...

فقط صداش به گوشم می رسید که می گفت :

تـــو بـــــزودی خــواهــی آمــــــــد... برای همیشه .....

نمی دونم ...............

ولی شاید دیگه تنها آرزوم همین باشه ....

11 / 6 / 88


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 10:28 توسط شـــــــهریــار| |

  به تماشا سوگند..


      و به آغاز ِ کلام..

        و به پرواز کبوتر از ذهن...

                   واژه ای در قفس است ...

                                             ....مدتهاست...

     عده ای می گویند:

ای فلانی ، دو سه خطی بنویس!

غافل از این غم  ِ من ، که، غمی غمناک است

                      

                   باز هم..

                            خواهم آمد امشب..

                                         راز ِ غم خواهم گفت..

                                             

که اگر نیست شوم در پس این خاطره ها!!!

                                                 چهره‌ام خیس شود در طپش ثانیه ها!!!!

 

چه ملال است ای دوست!!!؟؟؟
              

                                                                   تو بمان

                                                  و

                          بخوان قصهٔ تنهایی دل را

                                  تو بخوان

شاید این خواسته ی دل باشد

که بدانی در من این ،جلوه ی ِ اندوه ز چیست؟؟!

 

        من ......

         درون قفس سرد اتاقم دلتنگ


                        می پرد مرغ نگاهم تا دور


     وای ، باران ...

                        باران.

پَر ِ مرغان نگاهم را شست

                                                      خواب رؤیای فراموشی هاست..!!!

 

 

بازهم شب شده است..

       کودک ِ چشم من از قصه ی تو می خوابد

                         قصه ی نغز تو از غصه تهی ست

                                                 باز هم قصه بگو..


تا به آرامش دل

 
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم                                     اخــرین حزن ســــهراب...


نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 18:11 توسط شـــــــهریــار| |

گر مرگ رسد چرا هراسم؟
کان راه به توست،میشناسم
این مرگ نه،باغ و بوستانست
کو راه سرای دوستان است
تا چند کنم ز مرگ فریاد؟
چون مرگ از اوست مرگ من باد
گر بنگرم  آنچنان که رایست
 این مرگ نه مرگ،نقل جانست
از خوردگهی به خوابگاهی..
و از خوابگهی به بزم شاهی
خوابی که بزم توست راهش
گردن نکشم ز خوابگاهش
چون شوق تو هست خانه خیزم
خوش جستم و شادمانه خیزم
انگار که هفت سبع خواندی
یا هفت هزار سال ماندی
آخر نه چو مدت سپری گشت
آن هفت هزار سال بگذشت؟
چون قامت ما برای غرق است
کوتاه و دراز را چه فرق است؟

88/7/3

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 8:31 توسط شـــــــهریــار| |

درستکاران خیلی جوان می میرند .آن قدر جوان که فرصت نمی کنند


 نامی از خود باقی بگذارند.آن ها از زندگی خود صعود می کنند.خیلی

بالا می روند.به ارتفاع خدایان دسترسی می یابند.سپس ناگهان یک

 نفر رویاهایشان را در هم می شکند...

هرگز چون این روزهای آخر ناشاد نبوده ام ...نمی خواهم شرح مصیبت

بدهم.اما هرچه بیشتر می گذرد یاد......از دست رفته ام در یادم تلختر

وتصویرش در ذهنم زنده تر می شود.لحظاتی هست که دیگر طاقتم طاق

 می شود...شهریور ماه 88(شوم ترین ایام زندگیم)وقتی برای آخرین بار دیدمش

 غافل از اینکه چندصباح دیگر می میرد با چشمانش دنبالم کرد وبا نگاهی خیره

 به من نگریست نگاهی که اکنون به وضوحی هرچه تمام تر در جلوی چشمانم

 نقش بسته است.هرگز فراموشش نخواهم کرد هرگز از غمش نخواهم رست...

آنکه می خواستم اوبودو نمی توانم مرگش را باور کنم..نمی توانم باور کنم

که دیگر او را نخواهم دید ...

آنقدر گناهکار هستم که نمی توانم برایش دعا کنم...چون اطمینان دارم که

دعایم به آسمانها نخواهد رسید.

شما اگر می توانید برای شادی روحش......... 


بهــــــــادر



****************************************

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 1:51 توسط شـــــــهریــار| |

گاهی واقعا نمیشه تشخیص داد نوری که چندین کیلومتر دورتر داره سوسو میزنه یه ستارست که زندگیتو واسه همیشه روشن میکنه یا آتیشیه که تو یک چشم به هم زدن خرمن امید و آرزوهاتو تبدیل میکنه به خاکستر ...

تو این چند هفته چندین سال بزرگ شدی ، احساس مسئولیت میکنی ، نمیخوای کم بیاری ، همه موتورهاتو روشن کردی و با همه سرعت داری پیش میری به سمتی که قاعدتا چند سال بعد باید بهش فکر میکردی ... چقدر مطمئنی که با همین سرعت میتونی پیش بری ؟ از سلامت موتورهات اطمینان داری ؟ وسط راه ناغافل رو صفحه زندگیت نبینی یکی از موتورهات به نفس نفس افتاده و کلی هم با زمین فاصله داری ؟ تو میدونی هر چقدر اوج بگیری احتمال تباه شدنت موقع سقوط بیشتر میشه ؟

همه این داستان ها با خود نویسی نوشته میشه که جوهرش چیزی نیست جز بلند پروازی !!! تو هم بلند پروازی ... همیشه دوست داری از هم قطارات جلوتر باشی ، از بالا بهشون نگاه کنی ، اما حواست هست که این دفعه داری چند هزار پا اوج میگیری ؟

قبول دارم ... امید واری به لطف خدا .. و کمک خلبان کنارت که همه جوره پایست ... به مادرت ، به فرشته مهربونی که فهمیدت ... و یه از خود گذشته به نام پدر ... امید ، یه کپسول نیتروژن واسه رسیدن به اوجه ... اما واسه تو ، در اوج موندن خیلی همت میخواد ... میدونی اون بالا بالاها منظره بی نظیره اما اکسیژن کمتره !!!

اما مرد باش ... واسه خودت قانون بذار که از این به بعد باید کنار بیای با خواسته هایی که گاهی مطابق میلت نیست ، از این به بعد بعضی وقتها با بعد بگذری از چیزی که باب دلته و بزنی پشت دست "تنبلی" که بعضی وقتها دستشو دراز میکنه تا از سینیه "اراده" یه تیکه "همت" کش بره ...

خلاصه اینکه گاهی باید سینت به خس خس بیفته تا اکسیژن به همراهت هم برسه .

نباید به این زودی حرکت میکردی ... اما حالا که کردی هر چی موتور داری روشن کن ، دو تای دیگه هم قرض کن ... پرواز کن با تمام قوا ... که برسی به چیزی که تو رویاهات داری ... به نظر من منظره خوب ارزش داره که گاهی به نفس نفس بیفتی و سینت خس خس کنه

تامل کن ، توکل کن ، بعد حرکت ...

                                                         88/4/17

   

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 9:9 توسط شـــــــهریــار|

روز   مرگم آسمان  زاری کند                                   بخت  بد  با  رفتنم  یاری کند

شب سیاهی می زند بر پیکرم                             خود نمی دانم چه آید بر سرم

هرچه آید از غریبی بهتر است                               از سیاهی رنگ من بالاتر است

سال ها هم صحبت غم ها شدم                           گوش کن! تنهاتر از تنها شدم

همدم تنهایی ام جز غم نبود                                 زخم روحم را کسی مرهم نبود

غم غریبی می کند بر دوش من                             درد  مهمان  دل  خاموش من

منت از خلقت نجویم ای خدا  !                              خود بیفشان بهر من دست دعا

من امید زندگانم نیست  نیست                             از نصیب خود فغانم نیست نیست

گر دوباره می چشیدم جسم خود                          پاک  می کردم ز  دنیا اسم خود

داد  خود  را می گرفتم  از خدا                              می فشاندم تا به عرشش این ندا:

ای خدا!دنیای تو پوشالی است                            قلب ها از مهربانی خالی است

"بی کسان" را حکم رانی می کنی                       " دیگران"را هم زبانی می کنی

می روم  خلوت  کنم  دور و برت                             لیک  بگشا  بعد ٍ من قفل درت

من دگر  لعنت  نگویم  بخت  را                                انتظار  لحظه های  سخت  را

من نخواهم  یک دم  ایمان تو را                             ذره ای از لطف و احسان تو را

کیفر  کفرم مگیر این جا و بس                               چون گناهم را تو می دانی نه کس!

دوزخت در استخوانم می دود                               بی امان تا عمق جانم می رود

ای دلیل رنج بی پایان من !                               خوب بنگر  ظلمت  دوران  من

می روم شاید که خود کاری کنم                         دهر  را  با  رفتنم  یاری  کنم

در نبودم بغض غم وا می شود                            درد را بنگر چه تنها می شود!

بعد من شعرم  تقلا   می کند                               دست سردم را تمنا می کند

طفلکی شعرم هراسان می شود                     در پس ذهنم چه ویران می شود

این طرف جسمم ز همراهان جدا                       آن طرف روح من و خشم خدا!

بند  بند  استخوانم  زیر  خاک                               شاپرک ها را ز نابودی چه باک!

می سرایم این نوا در گور تار:                           انتظار     و  انتظار  و انتظار

88/5/6


نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 15:44 توسط شـــــــهریــار| |

من پر از شعر ترم


         پر از آواز سکوت

                 از گناهی فاحش..

                  که به پهنای دل سوخته ام می ماند...

چشم من بارانی ...

.............زنده ام پنهانی...

...........چه شب بی سحرم غمناک است !

 سهم من از بودن

  مثل آدم ها نیست...

        سایه ای نمناک است

در پی یک لبخند...

     می گریزم هرچند

           صد چراغ خاموش

            ره به روی قدمم می بندند ...

     وآن شبح های غریب...

       چه به روز سیهم می خندند...

نیست بر من غمشان!

               غم این بی خبران!

                 من به رسوایی خود می نازم!!!

   ~شاید این خیره سری

         اندکی کم کند از بار غمم~

می روم نعره زنان...

            ایهاالآدم ها...!

        مردگان خاموش...!

                ای گرازان پلید...!

سنگسارم مکنید

     تلخی این دل تنگ

         می شکافد تن سنگ!

                             ~این چنین ویرانم~

آخرین میهن من!

     همدم بی من من!

        این ریای بی رنگ

            دست من نیست  بدان

         یادی از حادثه ای تاریک است...

آسمان گوش بده!

                فصل بی من شدنت نزدیک است...

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 2:44 توسط شـــــــهریــار| |

روزي كه خريد مادر كيف مدرسه ...

              قرمز، چمداني كلاس اول با كليد!

روزي كه سخت حل مي شد اصل هندسه

            دبير شــــــیرازی، صد كاروان شهيد

 

روزي كه رفت بر باد...

        روزي كه داد بر باد...

شهر كلان كه روزي علي آباد باد

روزي كه رفت از ياد

        روزي كه ماند در ياد

تا باد چينين باد، داد و بيداد

        كه تا باد چنين باد

 

روزي كه خط كش تصويري شكست ميانه تنبيه

          روزي كه زنگ خانه ها  سور اسرافيل بود

روز درك تضاد، تبعيض، تفاخر ترجيع

          روز لكه آب شور چشمت بر غلطه ديكته

 

 روزي كه رفت از ياد...

        روزي كه داد بر باد...

 

روز حسرت بارفيكس در ذهن لاغر بازو

      روز حسرت يار فيكس بودن در تيم مدرسه

روز اشاعه سخنان نو آموخته

         روز تعريف پر هيجان فيلم هندي

 

روزي كه ريد بر تو دختره همسايه

         روزي كه دريد پدرت را كشور همسايه

 

روزي كه مرگ از در بسته ز پنجره تو آمد

        روزي كه دو كانل بود

                 يك به جنگ مي رفت

                         از ديگري واتو واتو آمد!

 

روزي كه رفت بر باد...

        روزي كه داد بر باد...

شهر كلان كه روزي علي آباد باد

روزي كه رفت از ياد

        روزي كه ماند در ياد

تا باد چينين باد، داد و بيداد

        كه تا باد چنين باد

 

روزي كه رهبر نوجوان تانك خورده بود

          روزي كه آستين كوتاه لگ ميانه گرده بود

روزي كه ريش، روزي كه زير بغل پاره

               روزي كه يغه از فرط ايمان چرك بود

روزي كه داگلاس هنوز مايكل نبود، كرك بود!

 

روزي كه رفت بر باد...

        روزي كه داد بر باد...

 

بسي رنج بردم درين سال سي

بسي رنج بردي در اين سال سي

كه رنج بده باشيم فقط مرسي                ( بـــــــــــهادر )
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 4:38 توسط شـــــــهریــار| |

پارچه ها را بر می دارم

                 و خاک مرده روی وسایل خانه می پاشم

                             وقتی تو دیگر نیستی

                                                  همه وسایل باید کفن پوش باشند

           ساعت روی دیوار

                        هر ثانیه بر مدت مرگ خانه می افزاید

                                        پالتوی روبائی ام را بر میدارم

                                                              پرده را می کشم

                      در ایوان را باز می کنم

                                      روی صندلی قدیمی می نشینم

        و فضای باغ را می بینم که همه کفن پوش اند

                                              صدای کلاغ فضای باغ را پر کرده است

کلاغ ها خبری دارند

            ویلچرش را بر می دارم

          و وارد حیاط بی حیات باغ می شوم

                           صدای برگهای چنار زیر پاهایم یادآور خاطراتی هستند

                                                                      که ای کاش نبودند

                  به دیــــوار تکیه می دهم

                              و کلاغ ها مهر تایید بر خبر داغ خود می زنند

                                           مادر.... پرواز کرده بود .....

و باغ یکسره کفن پوش می شود./////////////                         14 مــــــهر 1388

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 20:16 توسط شـــــــهریــار| |

اصلي ترين مقصد عروسهاي ايراني كه به عقد مردان مهاجر در خارج در مي آيند به ترتيب كشورهاي آمريكا و كانادا و پس از آن انگلستان، آلمان، سوئد و ايتاليا است.

به گزارش خبرنگار مهر در تحقيقي كه از سوي گروه آسيب شناسي اجتماعي مقطع فوق دكتري (MPH) دانشگاه شهيد بهشتي انجام گرفته است مشخص شد مردان ايراني مهاجر ساكن در اين كشورها بيشترين تمايل را براي انتخاب زن از ميان دختران ساكن در ايران دارند.

همزمان با افزايش تعداد ايرانيان مقيم خارج از كشور و تمايل برخي جوانان ايراني به زندگي در كشورهاي خارجي ازدواج از راه دور يا ازدواج غيابي در ايران مرسوم شده است.

بسياري از مردان ايراني كه سالهاست ايران را ترك كرده اند به دلايل مختلف مايلند از ميان دختران ساكن ايران همسر انتخاب كنند، دختران زيادي هم بدون ديدن و شناختن دامادهاي مقيم كشورهاي خارجي تنها با ديدن عكس آنها با اين ازدواج موافقت مي كنند.

در اين گونه ازدواجها داماد به دليل حضور در خارج از كشور در مراسم خواستگاري و ازدواج حاضر نمي شود به همين دليل از طريق تلفن و چند قطعه عكس و فيلم با دختر مورد نظر آشنا شده و هنگام عقد در كنار عروس عكس او را سر سفره مي گذارند.

البته توجه به اين نكته نيز ضروري است كه ترتيب كشورهايي كه در اين تحقيق به عنوان مقصد عروسهاي پستي ايران عنوان شده نسبت مستقيمي با ميزان جمعيت ايرانيان حاضر در اين كشورها دارد. بر اساس آمارهاي غير رسمي ....................


بــــــــقیه در ادامه مطلب ...



:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 2:28 توسط شـــــــهریــار| |

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد  با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»
رییس پرسید: «بابا خونس؟»
صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»
رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»
ـ بله
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
دوباره صدای کوچک گفت: «نه»
رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»
کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»
رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»
کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»
ـ مشغول چه کاری است؟
کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»
رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»
صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»
رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»
کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»
رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»
کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد:

>> من <<

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 3:8 توسط شـــــــهریــار| |

فقر و فاصله طبقاتي هيچگاه در قالب واژه و كلمه نمي گنجد و معناي حقيقي آن با ظاهري كه معمولا واژه ها در ذهن ايجاد مي كنند تفاوت دارد و چه بسا با يك اشتباه مصاديق مورد نياز عوض شود اما ناله نوبت خواهي در بيمارستان هاي دولتي و تامين اجتماعي از همان ناله هايي است كه با خود فقر پول و پارتي را همانند بازتاب صداي آدمي در كوه هر لحظه تكرار مي كند و به همراه دارد.

در اين وضعيت اگر ازدحام شديد مردم را در بيمارستان هاي دولتي يا تامين اجتماعي ببينيد و بدانيد اين افراد بعضا تا چهار ماه را در نوبت درمان با درد بيماري در خانه به سر بردند و درد را با تحمل و استفاده از مسكن ها و تشديد بيماري همراه خود نگه داشتند تا نوبت آنها براي رسيدن به امكانات درماني برسد چه چيزي از عدالت بهداشتي ـ درماني پيش چشم شما مي آيد جز اينكه فقر و فاصله طبقاتي را در پس پرده اين ازدحام و در نوبت ماندن هاي طولاني ببينيد و كاري هم از دستتان برنيايد كه براي آنها انجام دهيد
گاهي برخي از مسئولان اذعان مي كنند چون تعرفه اين بيمارستان ها كم است مردم هجوم مي آورند اما آيا واقعا هيچ عقل سليمي مي پذيرد كه انسان با درد بيماري روزها و ماهها در نوبت روزانه بماند و در همان روزي كه قبلا از طريق تلفن بيمارستان نوبت گرفته بود هم ساعت ها منتظر بنشيند تا لحظه ملاقاتش با پزشك فراهم شود !
حتي براي بسياري از افراد پيش آمده كه براي درمان بيماري قلبي خطرناك تا چهارماه و بيشتر بايد در نوبت عمل بمانند و افرادي هم كه چاره اي پيش پاي خود نمي بينند با گناه و آلودگي پرداخت رشوه و حتي اجاره آمبولانس به صورت اورژانس خود را به بيمارستان مي رسانند و يا در خارج از بيمارستان در مطب پزشك جراح هزينه اي جدا به پزشك مي دهند تا او با نفوذ در چرخه درمان نوبتي سريعتر از بقيه به مريض مورد نظر وقت بدهد و شرايط به جايي برسد كه افراد حتي براي درمان خود هم مرتكب گناه كبيره رشوه و ارتشا شوند.

شايد در چنين شرايطي عده اي مطالب فوق را اهانت به افرادي بدانند كه از جهت اقتصادي فقير هستند و براي درمان بيماري خود حتي گرفتار فقر فرهنگي هم مي شوند اما چگونه مي توان شرايط موجود در بيمارستان ها به خصوص نوبت دهي طولاني را ترسيم كرد و آن را به گوش مسئولان رساند كه شان اين مردم مشتاق عدالت بيش از اين است كه برنامه هايي ......


بــــــقیه مقاله در ادامه مطالب


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 1:51 توسط شـــــــهریــار| |

شبی از پشت یک تنهایی نمناک وبارانی تو را صدها هزاران بار صدا کردم.

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس...

تورا از بین گلهای که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم..

و....

تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی...

تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم...

همین بود آخرین حرفت!

ومن بعد از این عبور تلخ غمگینت حریم چشمانم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت نارنجی خورشید وا کردم

نمیدانم چرا رفتی؟

نمیدانم چرا, شاید خطا کردم.

وتو بی آنکه به فکر چشمان من باشی نمیدانم کجا؟

تا کی؟برای چه؟ولی رفتی.....

وبعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید...

و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد...

وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد.

وگنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد...

وبعد رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران بود...

و بعد رفتنت انگار کسی حس کرد من بی توتمام هستی ام از دست خواهد رفت.. کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خوام مرد..

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را عبور خود نخواهی

.......هنوزآشفته چشمان توام برگرد........

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد.

و من در حالتی مابین اشک وحسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ سرد است

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک قلب ,میان غصه ای از جنس بغض کوچک نمی دانم چرا؟؟؟؟؟؟

شاید به رسم عادت پروانگیمان , باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ....................

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:6 توسط شـــــــهریــار| |

میخوام قصه ی یه آدم رو برات تعریف کنم. یک نفرکه مثل همه ی آدمای دیگه  بین ما زندگی می کنه ، راه می ره ، حرف می زنه ، می خنده ، خوب ..گاهی هم گریه می کنه! اونی که من میخوام ازش بگم  یه روزی خودشو تو زندگیش گم کرد . خودشو یه گوشه ای از زندگیش جا گذاشت و به راه افتاد . رفت ورفت ، اونقدر تو دنیای تخیلاتش قدم زد و رفت تا دیگه کاملاً از خودش دور شد. بین راه همش به خودش فکر می کرد به اینکه کاش خودشو تنها نمی ذاشت و اینجوری یه گوشه رهاش نمی کرد. یه نگاه به پشت سرش انداخت اما جز یه نقطه ی کوچیک ومحو چیزی ندید.

توی دنیای جدیدش با افراد تازه تری آشنا شد. و اونا رو هم وارد دنیای تخیلی خودش کرد.باهاشون حرف می زد، می خندید و..خوب...گاهی هم گریه می کرد، مثل همون آدما؛ اما دیگه خنده ها و گریه هاشم مال خودش نبود، اصلاً حرفاشم مال خودش نبود .

همین طور که زمان می گذشت می دید برای رسیدن به بعضی از جاها و برای کامل شدن یه چیزایی رو کم داره ؛ با دقت به دور و اطرافش نگاه کرد، دلش تنگ شده بود.....حس عجیبی داشت.....آره....انگار عاشق شده بود.....اما نمی دونست چکار باید بکنه ...آخه مشکل اینجا بود ...وقتی به عشقش هم فکر می کرد  فکر خودش نبود.. می ترسید ..چون یه وقتایی تصویر واقعیش جلوی چشماش تداعی می شد و وحشت تمام وجودش رو پر می کرد...نه اشتباه نکن ، تصویر وحشتناکی نبود... فاصله ی بین اون و تصویر خیلی زیاد بود.

باید برای رسیدن به عشقش تلاش می کرد . اما نمی تونست ، نمی دونم شاید هم بلد نبود ، شاید از خودش می ترسید ؛ از اینکه روزی یه جایی به خودش برسه و خودش رو پیدا کنه ! خوب اون موقع پیش عشقش متهم به دروغگویی می شد، اونوقت چیکار  باید می کرد؟؟!!

اونقدر در گیر افکار پیچ و تاب خوردش شد تا اینکه نفهمید یه روزی چطور شد که عشقش از دستش رفت...! برای بدست آوردنش هیچ کاری نکرد...آروم و خونسرد به تموم شدنش نگاه کرد. کاری نکرد چون بازم می ترسید...از خودش ، از دنیای واقعیت ها ... چون عشق تنها چیزی بود که برای رسیدن بهش اول باید به خود واقعیش می رسید....اما اون نتونست و نخواست !!! شاید عشقش رو خیلی دوست داشت و نمی خواست اونو درگیر خودش کنه ، شاید هم بی تفاوت نسبت به تموم شدنش رفتار کرد تا اونو به سمت خودش بکشونه!!!!  اما نه.... این چیزا نبوده ؛ مسأله همون فاصله بوده !! آخ که تا اون روز فاصله چقدر بزرگ شده بود...بین خود ...و خود...!!!

پس آروم نشست و به سر گذشتش فکر کرد، به خودش به خود تخیلیش ،به عشقش که حالا دیگه نبود، به فردا، فردای بدون عشق ، و از همه بدتر، فردای بدون خود ، تنهای تنها....!

راستی اصلا چطور شد که خودشو جا گذاشت؟!!

کاش پستی و بلندی های زندگی ما رو از خودمون نگیره؛ شاید من و تو هم یه روزی خودمون رو یه جایی جا گذاشتیم و  گم کردیم و هنوز برای پیدا کردنش پا به دنیای واقعیت نذاشتیم؛ یه کم فکر کن !

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:19 توسط شـــــــهریــار| |

سلام به دوستان گلم

مدت کمی پیدام نبود که برام به اندازه یک عمر گذشت حالا هم که برگشتم میبینم بلاگفا دوباره کم و بیش

داره حال گیری میکنه یه جورائی به هر صورت مطلب زیاد دارم واسه شما دوستان ولی

بهتر دیدم برای تنوع و شروع بهتره از چند تا عکس با مزه کارمو شروع کنم.

امیدوارم که به کسی بر نخوره چون یه جورائی هم از تک طایفه خودم هم قاطیشونه ./

بـــــــقیه تصاویر در ادامه مطلب



:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 12:36 توسط شـــــــهریــار| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت