به تماشا سوگند..
و به آغاز ِ کلام..
و به پرواز کبوتر از ذهن...
واژه ای در قفس است ...
....مدتهاست...
عده ای می گویند:
ای فلانی ، دو سه خطی بنویس!
غافل از این غم ِ من ، که، غمی غمناک است
باز هم..
خواهم آمد امشب..
راز ِ غم خواهم گفت..
که اگر نیست شوم در پس این خاطره ها!!!
چهرهام خیس شود در طپش ثانیه ها!!!!
چه ملال است ای دوست!!!؟؟؟
تو بمان
و
بخوان قصهٔ تنهایی دل را
تو بخوان
شاید این خواسته ی دل باشد
که بدانی در من این ،جلوه ی ِ اندوه ز چیست؟؟!
من ......
درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران ...
باران.
پَر ِ مرغان نگاهم را شست
خواب رؤیای فراموشی هاست..!!!
بازهم شب شده است..
کودک ِ چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو..
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم اخــرین حزن ســــهراب...

نوشته شده توسط شـــــــهریــار در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 18:11 موضوع | لينک ثابت
گر مرگ رسد چرا هراسم؟
کان راه به توست،میشناسم
این مرگ نه،باغ و بوستانست
کو راه سرای دوستان است
تا چند کنم ز مرگ فریاد؟
چون مرگ از اوست مرگ من باد
گر بنگرم آنچنان که رایست
این مرگ نه مرگ،نقل جانست
از خوردگهی به خوابگاهی..
و از خوابگهی به بزم شاهی
خوابی که بزم توست راهش
گردن نکشم ز خوابگاهش
چون شوق تو هست خانه خیزم
خوش جستم و شادمانه خیزم
انگار که هفت سبع خواندی
یا هفت هزار سال ماندی
آخر نه چو مدت سپری گشت
آن هفت هزار سال بگذشت؟
چون قامت ما برای غرق است
کوتاه و دراز را چه فرق است؟
88/7/3
نوشته شده توسط شـــــــهریــار در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 8:31 موضوع | لينک ثابت
درستکاران خیلی جوان می میرند .آن قدر جوان که فرصت نمی کنند
نامی از خود باقی بگذارند.آن ها از زندگی خود صعود می کنند.خیلی
بالا می روند.به ارتفاع خدایان دسترسی می یابند.سپس ناگهان یک
نفر رویاهایشان را در هم می شکند...
هرگز چون این روزهای آخر ناشاد نبوده ام ...نمی خواهم شرح مصیبت
بدهم.اما هرچه بیشتر می گذرد یاد......از دست رفته ام در یادم تلختر
وتصویرش در ذهنم زنده تر می شود.لحظاتی هست که دیگر طاقتم طاق
می شود...شهریور ماه 88(شوم ترین ایام زندگیم)وقتی برای آخرین بار دیدمش
غافل از اینکه چندصباح دیگر می میرد با چشمانش دنبالم کرد وبا نگاهی خیره
به من نگریست نگاهی که اکنون به وضوحی هرچه تمام تر در جلوی چشمانم
نقش بسته است.هرگز فراموشش نخواهم کرد هرگز از غمش نخواهم رست...
آنکه می خواستم اوبودو نمی توانم مرگش را باور کنم..نمی توانم باور کنم
که دیگر او را نخواهم دید ...
آنقدر گناهکار هستم که نمی توانم برایش دعا کنم...چون اطمینان دارم که
دعایم به آسمانها نخواهد رسید.
شما اگر می توانید برای شادی روحش.........
بهــــــــادر
****************************************
نوشته شده توسط شـــــــهریــار در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 1:51 موضوع | لينک ثابت
گاهی واقعا نمیشه تشخیص داد نوری که چندین کیلومتر دورتر داره سوسو میزنه یه ستارست که زندگیتو واسه همیشه روشن میکنه یا آتیشیه که تو یک چشم به هم زدن خرمن امید و آرزوهاتو تبدیل میکنه به خاکستر ...
تو این چند هفته چندین سال بزرگ شدی ، احساس مسئولیت میکنی ، نمیخوای کم بیاری ، همه موتورهاتو روشن کردی و با همه سرعت داری پیش میری به سمتی که قاعدتا چند سال بعد باید بهش فکر میکردی ... چقدر مطمئنی که با همین سرعت میتونی پیش بری ؟ از سلامت موتورهات اطمینان داری ؟ وسط راه ناغافل رو صفحه زندگیت نبینی یکی از موتورهات به نفس نفس افتاده و کلی هم با زمین فاصله داری ؟ تو میدونی هر چقدر اوج بگیری احتمال تباه شدنت موقع سقوط بیشتر میشه ؟
همه این داستان ها با خود نویسی نوشته میشه که جوهرش چیزی نیست جز بلند پروازی !!! تو هم بلند پروازی ... همیشه دوست داری از هم قطارات جلوتر باشی ، از بالا بهشون نگاه کنی ، اما حواست هست که این دفعه داری چند هزار پا اوج میگیری ؟
قبول دارم ... امید واری به لطف خدا .. و کمک خلبان کنارت که همه جوره پایست ... به مادرت ، به فرشته مهربونی که فهمیدت ... و یه از خود گذشته به نام پدر ... امید ، یه کپسول نیتروژن واسه رسیدن به اوجه ... اما واسه تو ، در اوج موندن خیلی همت میخواد ... میدونی اون بالا بالاها منظره بی نظیره اما اکسیژن کمتره !!!
اما مرد باش ... واسه خودت قانون بذار که از این به بعد باید کنار بیای با خواسته هایی که گاهی مطابق میلت نیست ، از این به بعد بعضی وقتها با بعد بگذری از چیزی که باب دلته و بزنی پشت دست "تنبلی" که بعضی وقتها دستشو دراز میکنه تا از سینیه "اراده" یه تیکه "همت" کش بره ...
خلاصه اینکه گاهی باید سینت به خس خس بیفته تا اکسیژن به همراهت هم برسه .
نباید به این زودی حرکت میکردی ... اما حالا که کردی هر چی موتور داری روشن کن ، دو تای دیگه هم قرض کن ... پرواز کن با تمام قوا ... که برسی به چیزی که تو رویاهات داری ... به نظر من منظره خوب ارزش داره که گاهی به نفس نفس بیفتی و سینت خس خس کنه
تامل کن ، توکل کن ، بعد حرکت ...
88/4/17
نوشته شده توسط شـــــــهریــار در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 9:9 موضوع | لينک ثابت
روز مرگم آسمان زاری کند بخت بد با رفتنم یاری کند
شب سیاهی می زند بر پیکرم خود نمی دانم چه آید بر سرم
هرچه آید از غریبی بهتر است از سیاهی رنگ من بالاتر است
سال ها هم صحبت غم ها شدم گوش کن! تنهاتر از تنها شدم
همدم تنهایی ام جز غم نبود زخم روحم را کسی مرهم نبود
غم غریبی می کند بر دوش من درد مهمان دل خاموش من
منت از خلقت نجویم ای خدا ! خود بیفشان بهر من دست دعا
من امید زندگانم نیست نیست از نصیب خود فغانم نیست نیست
گر دوباره می چشیدم جسم خود پاک می کردم ز دنیا اسم خود
داد خود را می گرفتم از خدا می فشاندم تا به عرشش این ندا:
ای خدا!دنیای تو پوشالی است قلب ها از مهربانی خالی است
"بی کسان" را حکم رانی می کنی " دیگران"را هم زبانی می کنی
می روم خلوت کنم دور و برت لیک بگشا بعد ٍ من قفل درت
من دگر لعنت نگویم بخت را انتظار لحظه های سخت را
من نخواهم یک دم ایمان تو را ذره ای از لطف و احسان تو را
کیفر کفرم مگیر این جا و بس چون گناهم را تو می دانی نه کس!
دوزخت در استخوانم می دود بی امان تا عمق جانم می رود
ای دلیل رنج بی پایان من ! خوب بنگر ظلمت دوران من
می روم شاید که خود کاری کنم دهر را با رفتنم یاری کنم
در نبودم بغض غم وا می شود درد را بنگر چه تنها می شود!
بعد من شعرم تقلا می کند دست سردم را تمنا می کند
طفلکی شعرم هراسان می شود در پس ذهنم چه ویران می شود
این طرف جسمم ز همراهان جدا آن طرف روح من و خشم خدا!
بند بند استخوانم زیر خاک شاپرک ها را ز نابودی چه باک!
می سرایم این نوا در گور تار: انتظار و انتظار و انتظار
88/5/6

نوشته شده توسط شـــــــهریــار در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 15:44 موضوع | لينک ثابت
من پر از شعر ترم
پر از آواز سکوت
از گناهی فاحش..
که به پهنای دل سوخته ام می ماند...
چشم من بارانی ...
.............زنده ام پنهانی...
...........چه شب بی سحرم غمناک است !
سهم من از بودن
مثل آدم ها نیست...
سایه ای نمناک است
در پی یک لبخند...
می گریزم هرچند
صد چراغ خاموش
ره به روی قدمم می بندند ...
وآن شبح های غریب...
چه به روز سیهم می خندند...
نیست بر من غمشان!
غم این بی خبران!
من به رسوایی خود می نازم!!!
~شاید این خیره سری
اندکی کم کند از بار غمم~
می روم نعره زنان...
ایهاالآدم ها...!
مردگان خاموش...!
ای گرازان پلید...!
سنگسارم مکنید
تلخی این دل تنگ
می شکافد تن سنگ!
~این چنین ویرانم~
آخرین میهن من!
همدم بی من من!
این ریای بی رنگ
دست من نیست بدان
یادی از حادثه ای تاریک است...
آسمان گوش بده!
فصل بی من شدنت نزدیک است...

نوشته شده توسط شـــــــهریــار در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 2:44 موضوع | لينک ثابت

نوشته شده توسط شـــــــهریــار در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 4:38 موضوع | لينک ثابت
پارچه ها را بر می دارم
و خاک مرده روی وسایل خانه می پاشم
وقتی تو دیگر نیستی
همه وسایل باید کفن پوش باشند
ساعت روی دیوار
هر ثانیه بر مدت مرگ خانه می افزاید
پالتوی روبائی ام را بر میدارم
پرده را می کشم
در ایوان را باز می کنم
روی صندلی قدیمی می نشینم
و فضای باغ را می بینم که همه کفن پوش اند
صدای کلاغ فضای باغ را پر کرده است
کلاغ ها خبری دارند
ویلچرش را بر می دارم
و وارد حیاط بی حیات باغ می شوم
صدای برگهای چنار زیر پاهایم یادآور خاطراتی هستند
که ای کاش نبودند
به دیــــوار تکیه می دهم
و کلاغ ها مهر تایید بر خبر داغ خود می زنند
مادر.... پرواز کرده بود .....
و باغ یکسره کفن پوش می شود.///////////// 14 مــــــهر 1388

نوشته شده توسط شـــــــهریــار در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 20:16 موضوع | لينک ثابت

البته توجه به اين نكته نيز ضروري است كه ترتيب كشورهايي كه در اين تحقيق به عنوان مقصد عروسهاي پستي ايران عنوان شده نسبت مستقيمي با ميزان جمعيت ايرانيان حاضر در اين كشورها دارد. بر اساس آمارهاي غير رسمي ....................
بــــــــقیه در ادامه مطلب ...
نوشته شده توسط شـــــــهریــار در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 ساعت 2:28 موضوع | لينک ثابت
روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»
رییس پرسید: «بابا خونس؟»
صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»
رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»
ـ بله
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
دوباره صدای کوچک گفت: «نه»
رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»
کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»
رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»
کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»
ـ مشغول چه کاری است؟
کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»
رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»
صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»
رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»
کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»
رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»
کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد:
>> من <<

نوشته شده توسط شـــــــهریــار در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 3:8 موضوع | لينک ثابت

فقر و فاصله طبقاتي هيچگاه در قالب واژه و كلمه نمي گنجد و معناي حقيقي آن با ظاهري كه معمولا واژه ها در ذهن ايجاد مي كنند تفاوت دارد و چه بسا با يك اشتباه مصاديق مورد نياز عوض شود اما ناله نوبت خواهي در بيمارستان هاي دولتي و تامين اجتماعي از همان ناله هايي است كه با خود فقر پول و پارتي را همانند بازتاب صداي آدمي در كوه هر لحظه تكرار مي كند و به همراه دارد.
در اين وضعيت اگر ازدحام شديد مردم را در بيمارستان هاي دولتي يا تامين اجتماعي ببينيد و بدانيد اين افراد بعضا تا چهار ماه را در نوبت درمان با درد بيماري در خانه به سر بردند و درد را با تحمل و استفاده از مسكن ها و تشديد بيماري همراه خود نگه داشتند تا نوبت آنها براي رسيدن به امكانات درماني برسد چه چيزي از عدالت بهداشتي ـ درماني پيش چشم شما مي آيد جز اينكه فقر و فاصله طبقاتي را در پس پرده اين ازدحام و در نوبت ماندن هاي طولاني ببينيد و كاري هم از دستتان برنيايد كه براي آنها انجام دهيدشايد در چنين شرايطي عده اي مطالب فوق را اهانت به افرادي بدانند كه از جهت اقتصادي فقير هستند و براي درمان بيماري خود حتي گرفتار فقر فرهنگي هم مي شوند اما چگونه مي توان شرايط موجود در بيمارستان ها به خصوص نوبت دهي طولاني را ترسيم كرد و آن را به گوش مسئولان رساند كه شان اين مردم مشتاق عدالت بيش از اين است كه برنامه هايي ......
بــــــقیه مقاله در ادامه مطالب
نوشته شده توسط شـــــــهریــار در شنبه یازدهم مهر 1388 ساعت 1:51 موضوع | لينک ثابت
شبی از پشت یک تنهایی نمناک وبارانی تو را صدها هزاران بار صدا کردم.
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس...
تورا از بین گلهای که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم..
و....
تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی...
تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم...
همین بود آخرین حرفت!
ومن بعد از این عبور تلخ غمگینت حریم چشمانم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت نارنجی خورشید وا کردم
نمیدانم چرا رفتی؟
نمیدانم چرا, شاید خطا کردم.
وتو بی آنکه به فکر چشمان من باشی نمیدانم کجا؟
تا کی؟برای چه؟ولی رفتی.....
وبعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید...
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد...
وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد.
وگنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد...
وبعد رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران بود...
و بعد رفتنت انگار کسی حس کرد من بی توتمام هستی ام از دست خواهد رفت.. کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خوام مرد..
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را عبور خود نخواهی
.......هنوزآشفته چشمان توام برگرد........
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد.
و من در حالتی مابین اشک وحسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ سرد است
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک قلب ,میان غصه ای از جنس بغض کوچک نمی دانم چرا؟؟؟؟؟؟
شاید به رسم عادت پروانگیمان , باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ....................

نوشته شده توسط شـــــــهریــار در پنجشنبه نهم مهر 1388 ساعت 2:6 موضوع | لينک ثابت

میخوام قصه ی یه آدم رو برات تعریف کنم. یک نفرکه مثل همه ی آدمای دیگه بین ما زندگی می کنه ، راه می ره ، حرف می زنه ، می خنده ، خوب ..گاهی هم گریه می کنه! اونی که من میخوام ازش بگم یه روزی خودشو تو زندگیش گم کرد . خودشو یه گوشه ای از زندگیش جا گذاشت و به راه افتاد . رفت ورفت ، اونقدر تو دنیای تخیلاتش قدم زد و رفت تا دیگه کاملاً از خودش دور شد. بین راه همش به خودش فکر می کرد به اینکه کاش خودشو تنها نمی ذاشت و اینجوری یه گوشه رهاش نمی کرد. یه نگاه به پشت سرش انداخت اما جز یه نقطه ی کوچیک ومحو چیزی ندید.
توی دنیای جدیدش با افراد تازه تری آشنا شد. و اونا رو هم وارد دنیای تخیلی خودش کرد.باهاشون حرف می زد، می خندید و..خوب...گاهی هم گریه می کرد، مثل همون آدما؛ اما دیگه خنده ها و گریه هاشم مال خودش نبود، اصلاً حرفاشم مال خودش نبود .
همین طور که زمان می گذشت می دید برای رسیدن به بعضی از جاها و برای کامل شدن یه چیزایی رو کم داره ؛ با دقت به دور و اطرافش نگاه کرد، دلش تنگ شده بود.....حس عجیبی داشت.....آره....انگار عاشق شده بود.....اما نمی دونست چکار باید بکنه ...آخه مشکل اینجا بود ...وقتی به عشقش هم فکر می کرد فکر خودش نبود.. می ترسید ..چون یه وقتایی تصویر واقعیش جلوی چشماش تداعی می شد و وحشت تمام وجودش رو پر می کرد...نه اشتباه نکن ، تصویر وحشتناکی نبود... فاصله ی بین اون و تصویر خیلی زیاد بود.
باید برای رسیدن به عشقش تلاش می کرد . اما نمی تونست ، نمی دونم شاید هم بلد نبود ، شاید از خودش می ترسید ؛ از اینکه روزی یه جایی به خودش برسه و خودش رو پیدا کنه ! خوب اون موقع پیش عشقش متهم به دروغگویی می شد، اونوقت چیکار باید می کرد؟؟!!
اونقدر در گیر افکار پیچ و تاب خوردش شد تا اینکه نفهمید یه روزی چطور شد که عشقش از دستش رفت...! برای بدست آوردنش هیچ کاری نکرد...آروم و خونسرد به تموم شدنش نگاه کرد. کاری نکرد چون بازم می ترسید...از خودش ، از دنیای واقعیت ها ... چون عشق تنها چیزی بود که برای رسیدن بهش اول باید به خود واقعیش می رسید....اما اون نتونست و نخواست !!! شاید عشقش رو خیلی دوست داشت و نمی خواست اونو درگیر خودش کنه ، شاید هم بی تفاوت نسبت به تموم شدنش رفتار کرد تا اونو به سمت خودش بکشونه!!!! اما نه.... این چیزا نبوده ؛ مسأله همون فاصله بوده !! آخ که تا اون روز فاصله چقدر بزرگ شده بود...بین خود ...و خود...!!!
پس آروم نشست و به سر گذشتش فکر کرد، به خودش به خود تخیلیش ،به عشقش که حالا دیگه نبود، به فردا، فردای بدون عشق ، و از همه بدتر، فردای بدون خود ، تنهای تنها....!
راستی اصلا چطور شد که خودشو جا گذاشت؟!!
کاش پستی و بلندی های زندگی ما رو از خودمون نگیره؛ شاید من و تو هم یه روزی خودمون رو یه جایی جا گذاشتیم و گم کردیم و هنوز برای پیدا کردنش پا به دنیای واقعیت نذاشتیم؛ یه کم فکر کن !
نوشته شده توسط شـــــــهریــار در سه شنبه هفتم مهر 1388 ساعت 11:19 موضوع | لينک ثابت
سلام به دوستان گلم
مدت کمی پیدام نبود که برام به اندازه یک عمر گذشت حالا هم که برگشتم میبینم بلاگفا دوباره کم و بیش
داره حال گیری میکنه یه جورائی به هر صورت مطلب زیاد دارم واسه شما دوستان ولی
بهتر دیدم برای تنوع و شروع بهتره از چند تا عکس با مزه کارمو شروع کنم.
امیدوارم که به کسی بر نخوره چون یه جورائی هم از تک طایفه خودم هم قاطیشونه ./
بـــــــقیه تصاویر در ادامه مطلب
نوشته شده توسط شـــــــهریــار در جمعه سوم مهر 1388 ساعت 12:36 موضوع | لينک ثابت
این همه جا!
وسط سررسید من نشستی که چی؟!
که نمکی بیاید و شعرهایم را ببرد
و تو
با نمک تر از همیشه
چشمانت را تنگ کنی وزبان درازی کنی؟
و یادم بیاید که
این همان چاله ای بود که ندیدم و
توی چاه افتادم!...
ببین!
هنوز مادربزرگ چادر سر نکرده بود
وقتی تو تمام نانها را
که آجر شده بودند
دادی و نمک زدی
به زخمی که از کارد به استخوانم نزدیکتر شده بود!
زبان به دندان بگیر
که نیشت هنوز
از همان سوراخ مرا می گزد!
و من دوباره فراموش می کنم
امروز بیست و چهارم است!
و من بیست و هشتم مسافرم!...
**************************
سلام دوستان گلم مطلب بالا رو در تاریخ 25 شهریور به مناسبت تولد نامیمون خودم نوشتم که متآسفانه بنا به دلایلی موفق به درج کردن در وبلاگ نشدم چرا که نتونستم چند روز به وبلاگ سر بزنم %
بازم در خدمت هستم
شروو
نوشته شده توسط شـــــــهریــار در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 8:56 موضوع | لينک ثابت
مشت مي کوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم
خفقان...
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم ، آي
آي با شما هستم اين درها را باز کنيد
من به دنبال فضائي مي گردم
لب بامي ...
سر کوهي...
دل صحرائي ...
که در آنجا نفسي تازه کنم
مي خواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ي درد مرا بايد اين داد کند
از شما خفته ي چند
چه کسي مي آيد با من فرياد کند

نوشته شده توسط شـــــــهریــار در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 2:24 موضوع | لينک ثابت
این جا روزگار درد است روزگار بی تو مولا
در اندیشه حرف های توام و راه تو و روزگار تو
مولا تو را کشتند تا یک تن کم شود اما چگونه این همه تکثیر می شوی
مولا تو را کشتند تا راهت ٬ مرامت از یاد برود
پس چگونه از پس این همه سال حرف از راه توست
مادرم کاسه شیر دستم می دهد و من فکر می کنم در جهان بی تو چگونه باید زیست
این جا روزگار بی توست که به هیچ نمی ارزد
و من درد دارم ٬ درد بی کسی که این روز ها گلویم را پاره می کند
مادرم می گوید شیر برای زخمت خوب است
و من فکر می کنم علی(ع) که ۷۲ زخم در جنگ احد برداشت و آخ نگفت
چگونه با یک شمشیر از پای در می آید
و من فکر می کنم درد نا مردمی ٬ علی را به زمین انداخت
درد مرمانی که علی(ع) را نمی فهمیدند
نه ٬ نه٬ علی با یک ضربت ابن الملجم شهید نمی شود
به پشت در خانه تو می رسم
کودکانی مثل من کاسه شیر در دست ٬ ایستاده اند
مردی از من کاسه شیرم را می گیردو می گوید: مولا فرموده برای ابن الملجم ببرم
و من فکر می کنم علی(ع) با دشمن و قاتل خویش چگونه رفتار می کند و به من درس می دهد
که این راه پیروان علی(ع) است
به روزگار تو فکر می کنم
همان روزها که در مقابلت ایستادند و گفتند :تو از دین رسول خدا خارج شده ای
همان روز که در کوچه های مدینه جواب سلامت را ندادند
و همان روز که گفتند مگر علی(ع) هم نماز می خواند که در محراب به شهادت برسد
مولا من از خودم و مردمان روزگار بی تو هراس دارم
به روزگار فرزندت فکر می کنم که گفتند: او خارج از دین شده
به حسین و در مقابلش ایستادند
من می ترسم از خودم و مردمان روزگار بی تو که روزی در مقابل آ خرین فرزندت بایستیم
و بگویم که او از دین خدا خارج شده
من می ترسم از این مردمان که خدا در چارچوب فکر خود می بینند
مولا من می ترسم از مردمانی که هیچ شباهتی با تو ندارند و از تو دم می زنند
و تو در شکل و ظاهر می جویند
من از خودم و مردمان روزگار بی تو هراس دارم که حالا که دین ندارند
آزاده هم نیستند
مولا اینجا روزگار بی توست
اینجا همان جایست که به فرزند زمان تو انگ بی دینی خواهند زد همان ها که به راه توهیچ راهی ندارند
و تو را در ظاهر می جویند
من هراس دارم از خودم

نوشته شده توسط شـــــــهریــار در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت 21:40 موضوع | لينک ثابت
خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد ب د. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد...
************ ********* ********* ********* ***
خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...
************ ********* ********* ********* ***
خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.
************ ********* ********* ********* ***
و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین.. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!!
و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد…!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست

نوشته شده توسط شـــــــهریــار در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ساعت 7:24 موضوع | لينک ثابت
اولین باری که برای بچه ها خوراک جگر درست کردم هیچ وقت یادم نمی ره.
غذا رو کشیدم و بچه ها و شوهرم را برای خوردن شام صدا زدم، پسر کوچکم غذا را بو کرد و اخم هایش رفت توی هم... دخترم هم با غذایش بازی بازی می کرد ولی حاضر نبود لب بزنه.
به بچه ها گفتم:
"ممکنه بوی خوبی نده اما خیلی خوشمزه است، یه کوچولو امتحان کنید... اصلا می دونید اسم این غذا چیه؟ یه راهنمایی می کنم بهتون... باباتون گاهی منو به همین اسم صدا می زنه."
ناگهان چشمهای دخترم گشاد شد، به برادرش سقلمه زد و گفت:
"نخور! نخور! تاپاله است!"

نوشته شده توسط شـــــــهریــار در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 6:37 موضوع | لينک ثابت

نوشته شده توسط شـــــــهریــار در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 10:47 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

سلام دوستان گلم شهریار هستم . ياد گرفتم که:
1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي کند
2. با وقيح جدل نکنم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي کند
3. از حسود دوري کنم چون حتي اگر دنيا را هم به او تقديم کنم باز هم از من بيزار خواهد بود
4. تنهايي را به بودن در جمعي که به آن تعلق ندارم ترجيح دهم
5.همیشه مثل یک شبح زندگی کنم
همیشه برای شعرهایم جایی هست..همیشه جایی هست..از زمانی که خاطرم میاید مینوشتم قلم جزیی از وجود من شده وتنها راهی که به آرامش میرسم.کسی چه میداند شاید روزی روزگاری ...نامی از مادرتاریخ ماند وشاید هم نماند..تفاوتی ندارد..تفاوت در این است تو بنویس حتی برای دل خودت./
یاهــو ایمیل ::
>>>> shar00@yahoo.com <<<<
فهرست اصلي
نويسندگان
دوستان
نوشته هاي پيشين
ساير امکانات
POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح اين
قالب:
قالبهاي بلاگفا